محلات

تنهاییم را با تو قسمت میکنم ،سهم کمی نیست

بت
نویسنده : علی رحیمی محلاتی - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩
 

             ما آدمها در طول زندگی بسیاری بت های کوچک و بزرگ می سازیم و گاهی خود اسیر آنها می شویم. گاهی جرائت می یابیم و این ساخته های ناخلف خود را می شکنیم . گمان میکنم بزرگترین این بت ها من و منیت های دروغ خودمان باشد. شما چه تصور می کنید؟

       شعری که سالهاست ذهن من را درگیر کرده است از نادر پور برایتان ثبت میکنم امیدوارم شما هم لذت ببرید.

 

پیکر تراش پیرم وبا تیشه خیال

یک شب ترا ز مرمر شعر آفریده ام

تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم

ناز هزار چشم سیه را خریده ام

برقامتت که وسوسه ی

شستشو در اوست

پاشیده ام شراب کف آلود ماه را

تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم

دزدیده ام ز چشم حسودان نگا ه را

تا پیچ و تاب قد ترا دلنشین کنم

دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام

از هر زنی تراش تنی وام کرده ام

از هر قدی کرشمه رقصی ربوده ام

اما

تو چون بتی که به بت ساز ننگرد

در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای

مست از می غروری و دور از غم منی

گویی دل از کسی که ترا ساخت ، کنده ای

هشدار! زانکه در پس این پرده ی نیاز

آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند

بینند سایه ها

که

ترا هم شکسته ام