در سماع افتاده امشب روح سرگردان من
قلب مجنون می تپد در سینه لرزان من
با حضور تند باد و ابر وباران تر شود
چشمهای خسته خالی تر از ایوان من
در سر هر کوچه ای یک آشنا جا مانده است
آشنایی خسته از پیچ و خم دالان من
اشک و لبخند و تبسم با دلی سرشار عشق
این شده مقیاس و آن هم می شود میزان من
من به حجم آسمان از دشت شب پل می زنم
درشبی که آسمان گردیده هم پیمان من
دستهای عاطفه شد حلقه ای بر گردنم
بر صلیب افتاده امشب شعر بی پایان من